وضعیت اجتماعی روستای اتو در گذشته

مطلبی ازجناب  آقای حاج تیمور عطایی

 


به نام خدا

نام گذاری روستای اتو بنام بهشت گمشده چندان بی مسمّا نبوده بلکه علاوه بر چشم انداز عالی و مناظر زیبای طبیعی و سر سبزی از پشتوانه فرهنگ پیشرفته ساکنین روستا هم بهره  برده و من در مقامی نیستم که بتوانم وضعیت اجتماعی مردم روستای اتو را آنگونه که شایسته است تشریح نمایم.



با احترام و حفظ حرمت و شان و جایگاه ساکنین محترم سایر روستاهای کسیلان و حتی سوادکوه که هر کدام دارای ویژگی خاص خود می باشند و توسط آن عزیزان توصیف خواهد شد .

گوشه ای از ویژگی های مردم روستای اتو مرتبط با فرهنگ پیشرفته و پیشرفت فرهنگ اشاره ای خواهیم نمود تا خوانندگان و بینندگان محترم خود را در مقام قیاس برآیند.


یاد شهدا

پیشاپیش بنام رب الشهدا و الصدیقین از شیخ الشهدا اتو شهید بزرگوار صمصام رستمی که حقیر سعادت زیارت ایشان را در چند نوبت در منطقه عملیاتی چنّانه داشته ام و سایر شهدای بزرگوار اتو به ترتیب تاریخ شهادت به نام های شهیدان والا مقام :  علیرضا اسکندری ( 28/ 3/ 58 ) در نفت شهر ، صمصام رستمی ( 22 / 1 / 62 ) در شرهانی عراق ، حمیدرضا بزرگی ( 4/4/ 62 ) در پیرانشهر ، محمد عباسی ( 26 / 7/ 62 ) در مهاباد ، ابوالقاسم یزدانی ( 29/ 7 / 67 ) در مریوان ، ناظم (امید) طالبی ( 23/8/65 ) در فاو ، شوبیر تقوی ( 9/11/ 65 ) در شلمچه ، عین ا... بزرگی ( 21/11/65 ) در پیرانشهر ، علیرضا عطایی ( 12/12/ 65 ) در شلمچه ، یوسف رضا رضایی ( 31/6/66 ) در ماووت ، فیض ا... بزرگی ( 4/11/67 ) در شلمچه ، عیوب جبار زاده ( 9/1/67 ) در شاخ شیمیران .


که پیکر پاک تعدادی از آنان پس از سالهای انتظار به خانواده های محترمشان رجعت داده شد و تنها آزاده سرفراز اتو بنام آقای نور محمد دادوتبار و جانبازان اتو آقایان حسن رحمانی و مصطفی عطایی و داود عطایی و اصغر طالبی و ... می باشند.

همچنین رزمندگان جبهه ی حق علیه باطل و برادران سپاهی و یا نظامیان به عنوان شهیدان زنده دفاع مقدس بعلت کثرت و فراوانی آنها با تقاضای عفو از ذکر نام آنان معذورم.

در ادامه تبرک می جویم با ذکر نام هم روستاییان عزیزی که قبل از سال های 1320 با سواد بودند ، مرحومین آقایان میرزا عبدالحسین و میرزا عبدالعظیم و ملا عباسعلی تقوی هستد و باسواد های بعدی آقایان حاج نادعلی رستمی ، حاج میرزا بابا و حاج فیض الله شهابی ، حاج علی مدد اسدی ، ملا غلامعباس دادویه و ... بوده اند که از ذکر نام باسوادان بعد از آنها بدلیل کثرت معذورم.


معیشت مردم

کار اصلی و عمده مردم در سالهای قبل از 1330 کشاورزی خورده مالکی بوده که علیرغم سختی و دشواری ماحصل آن قوت سالانه آنها را تامین نمی نموده است. فقط تعداد اندکی مال دار نسبتا مرفه بودند. با شروع به کار کارخانه چوب بری لاجیم و اشتغال روستاییان در آنجا رونق نسبی در زندگی روستاییان حاصل شد و همین روستا از سالهای 1330 دارای مکتب خانه با مدیریت مرحوم حاج نادعلی رستمی بوده که در آن سال ها علاوه بر محرومیت دختران از تحصیل ، سرکار خانم ها از شاگردان مونث مکتب خانه بودند که روخوانی قرآن کریم را می آموختند.

مرحوم حاج نادعلی رستمی


بهداشت مردم

روستای اتو تنها روستای منطقه ی کسلیان است که قبل از سال 1330 دارای حمام عمومی بوده و تا راهیابی حمام خصوصی به منازل ، چهار باب حمام تاسیس نموده که دو باب اولیه آن خزینه و دو باب دیگر آن بهداشتی بوده است. با آنکه کارخانه ی چوب بری در لاجیم مستقر بود و از تنه ی درختان جنگل اطراف لاجیم تغذیه می کرد و کارکنان
آن از همان روستا و روستاهای هم جوار بوده اند ولی بیشتر امور آن توسط مردان توانای اتو اداره می شد.


مدرسه

اولین دبستان دولتی در سال های 1340 پس از روستای دولتی پیرنعیم تاسیس که باز هم خانواده های محترمی مثل : آقایان هاشم زاده ، شهابی ، اسدی ، شعبانی و ... فرزندان دختر خود را به مدرسه ی دولتی فرستادند که اولین دختر دیپلمه ی اتو خانم حلیمه ی شهابی فرزند مرحوم حاج فیض الله شهابی است.

اولین دیپلم اتو در سال های 1340 آقای احمد هاشم زاده و اولین روحانی با تحصیلات حوزوی و دانشگاهی آقای حاج شیخ محمد رضای احمدی می باشند. جدا از قدمت تاریخی حسینیه ی اتو اولین مسجد اتو هم در سال های قبل از 1340 بنا شده و روستاییان علاوه بر کسب فیض از روحانیونی که به طور متفرقه به روستا می آمدند همه ساله در ماه مبارک رمضان میزبان مبلغ روحانی بودند از جمله حاج شیخ مصطفی مصطفوی که جز همین افراد بود.


نعمت برق

علیرغم ممنوعیت شرعی استفاده از رادیو تعداد انگشت شماری از خانواده های محترم در سال های قبل از 1340 مخفیانه از رادیو استفاده میکردند که ذکر نام آنها هم مخفیانه محفوظ می ماند.

با وجود آن که برق در سال های 1350 وارد اتو شده بود اتویی ها به دلیل همان ممنوعبت، تا قبل از انقلاب از تلویزیون استفاده نمی کردند چون لازمه ی استفاده از تلویزیون نصب  آنتن در ملا عام بود . استفاده از آب لوله کشی ، تاسیس و استفاده از درمانگاه ، بهره برداری از تلفن ، از امکانات جدید بوده اما اتو از اولین روستاهای کسلیان در استفاده از این امکانات بوده است.

موارد روایت شده فوق از محسنات روستای اتو و اتوییها ی مقیم بوده است. اندک سیئات اتو که ماندگاری آن اندک است به این امید که زدوده و پاک شود ثبت نمی گردد ...


با تشکر فراوان از جناب آقای حاج تیمور عطایی که این مطلب ارزشمند را در اختیار وبلاگ نیکان قرار دادند.


بازی برد برد

می توانید مودبانه با نظرات دیگران مخالفت کنید اما نیازی به تغییر دادن دیگران ندارید.

کاری کنید که همه برنده باشند...

اعتیاد پنهان

بزرگترین اعتیادی که کمتر درباره اش  حرف می زنیم این است که به باورها معتاد می شویم و باور میکنیم آنچه را باور داریم صددرصد درست است...

  " مارتابو ژینگ"

گفتگویی با آقای مهندس علیمراد رستمی

با نام او


مقدمه

دراواخر مرداد ماه ( 1392) مهمان جناب آقای مهندس علی (علیمراد) رستمی درمنزل ایشان بودم تا پیرامون زندگی اوگپ وگفتگو یی داشته باشم.

اوبا روی باز و به گرمی پذیرایم بود. اززندگی خود،پدرمادر و برادرانش گفت

زمانی که ازمادر و برادرش شهید صمصام سخن به میان آمد اشک درچشمانش حلقه زده وصدایش محزون گردید. علی آقا در هنگام گفتگو از همسر و فرزندان خود به نیکویی یاد می کرد و معتقد بود که خانواده اش نخستین

معمار شخصیتی او بودند  که در آن هنر انسان بودن و طعم آزادی را که شیفته آن است وشرف ،پاکدامنی، ایمان و صداقت را در آن آموخت.


 


روایت جناب آقای مهندس علی رستمی از زندگی خود

1331-تولد در اتو

1342-رفتن به مکتب خانه به مدیریت آقای باکویی در پیرنعیم

1342-شروع کلاس سوم ابتدایی به طور جهشی در پیرنعیم

1345-اخذ مدرک کلاس ششم دراتو

1347-گرفتن مدرک کلاس هفتم و هشتم در مدرسه معدن زیرآب

1348-اخذ مدرک کلاس نهم در قائمشهر

1351-گرفتن مدرک دیپلم در رشته طبیعی از مدرسه سپهر قائمشهر

1351-شرکت درآموزش نظامی شش ماهه در مشهد

1351-خدمت در سپاه دانش در روستای توت بدرانلوی بجنورد

1353-خدمت در اداره بهداشت ساری و قائمشهر

1354-قبولی درمدرسه عالی منابع طبیعی گرگان

1356- اخذ فوق دیپلم عالی جنگل و مرتع درگرگان

1357- خدمت در رفسنجان به عنوان کارشناس خاک شناسی

1358- خدمت در دهستان سیال کتی نور به عنوان سرجنگل بان

1362-1360- خدمت در شیرگاه به عنوان سر جنگل بان

1362- کمک کارشناس مرتع در اداره ی کل منابع طبیعی مازندران

1364- قبولی درامتحان کارشناسی ناپیوسته جنگل داری دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران

1370-1369- قبولی در مقطع دکترا در دانشگاه تربیت مدرس وقبولی در کنکور اعزام به خارج و محرومیت ازادامه ی تحصیل

1370- گرفتن مدرک فوق لیسانس ازدانشکده ی منابع طبیعی دانشگاه تهران

1377-1371- انتقال به صنایع چوب و کاغذ مازنددرن به عنوان کار شناس چوب وکارشناس نشانه گذار

1383- کارشناس چوب و بازنشسته شدن دراین سمت

1392-1383- انجام کار، پی گیری ومشاوره حقوقی برای افراد وتهیه نقشه(u.t.m).



- تحصیلات ابتدایی

من در سال 1331و به قولی در 1332در اتو متولد شدم.پدرم حاج نادعلی و مادرم حاجیه خاور بودند.مادرم دخترنداشت و من معمولا بچه دار مادرم بودم. در ابتدا شش ماه پیش آقای باکویی به مکتب خانه رفتم.اتو در آن زمان مدرسه نداشت و من به مدرسه پیرنعیم می رفتم. درآنجا معلمی به نام هوشنگ زارع از من امتحانی گرفت وبعد از قبولی بصورت جهشی در کلاس سوم نشستم و آن سال را در پیرنعیم درس خواندم.

 

- تاسیس مدرسه در اتو

من سال چهارم ابتدایی را در اتو خواندم.زمین مدرسه اتو را بجای زمینی که در جای دیگر گرفته بود آقای محمد علی هاشم زاده داده بود. در تاسیس مدرسه آقایان (شیراقا و گل اقااسدی، چراغعلی صفایی و آیت الله شهابی) نقش داشتند.سال پنجم و ششم را در اتو به اتمام رساندم .


- در دبیرستان امیر معزی معدن زیرآب

کلاس هفتم و هشتم را در معدن خواندم. در زیرآب با آقایان ابراهیم شهابی و مختار هاشم زاده اتاقی به قیمت 12-10تومان اجاره کردیم .

درهمان ایام می خواستیم برای خودمان غذا درست کنیم لذابرای هرنفر یک بشقاب برنج گرفتیم برنج وقتی پخت،دیدیم زیادشد و پلو قابل

خوردن نیست .این خاطره ای است که از آن دوران درذهنم مانده است.

 

 ادامه تحصیلات در قائمشهر

برادرم صمصام به عنوان پلیس در قائمشهر خدمت می کرد. من کلاس نهم را در دبیرستان رازی این شهر خواندم و در درس به برادرم کمک می کردم. ما هر دو، دو الی سه هفته در تعطیلات از زیرآب با پای پیاده یا بر روی ماشین ذغال و چوب به اتو می رفتیم.کلاس دهم را در قائمشهر با آقایان سبزعلی طالبی و ولی الله کریمی در یک اتاق مستاجر بودیم و رشته تحصیلی ما طبیعی بود.

 

شرکت در تشیع جنازه تختی

احتمالا در کلاس دهم در قائمشهر بودم که با شنیدن مرگ تختی برای اولین بار و برای شرکت در تشیع جنازه غلامرضا تختی به تهران رفته و در مراسم تشیع جنازه شر کت کردم.

 

 سپاه دانش

در سال1351 برای گذراندن دوره آموزشی به مشهد اعزام و بعد از پایان دوره آموزش به روستای توت در زیر گردنه بدرانلوی بجنورد رفتم و مدت 18 ماه در آن روستا بودم.افرادی که قبل از من به عنوان سپاه دانش به آن روستا رفته بودند عملکرد خوبی نداشتند. وقتی من نیز به روستا وارد شدم مردم به علت دید بدی که داشتند مرا نپذیرفتند.  به آنها گفتم بگذارید مدتی در روستا باشم اگر مرا قبول نداشتید می روم .کم کم مردم روستا نسبت به من شناخت پیدا کردند. برای آنها سوره یاس را از حفظ می خواندم و به همه پایه ها درس می دادم.روستای توت مسجد و مدرسه نداشت به کمک مردم برای آنها مسجد و مدرسه درست کردم.مردم برای من غذاهای مختلف می آوردند و مرا آقا مدیر صدا می کردند. علاو بر بچه ها به مردان و زنان بی سواد درس می دادم(دوره اکابر).


 آقای رستمی در حال ساخت مدرسه در روستای توت



 آقای رستمی در حال ساخت مدرسه

 

ادامه تحصیلات

بعد از اتمام دوره سپاه دانش در سال 1353مدتی در اداره بهداشت ساری و قائمشهر مشغول بکار شدم که حقوق من در ان ایام 912 تومان بود.در سال1354  درمدرسه عالی منابع طبیعی گرکان قبول شدم. قبل از من آقای

مراد اردشیری لاجیمی در آنجا درس خوانده بود.دو سال در مدرسه عالی درس خواندم ،تا اینکه با شروع حرکات انقلابی در سال  1355به دلیل شرکت در اعتراضات دانشجویی از مدرسه عالی اخراج شدم. من در این دوره خیلی فعال بودم تا اینکه در سال 1356 با مدرک فوق دیپلم عالی جنگل و مرتع فارغ التحصیل شدم. در ضمن در دوره دانشجویی در زمینه ورزشی در رشته کشتی فعالیت داشتم .






 بازداشت توسط ساواک

به دلیل فعالیت هایی که در زمان دانشجویی داشتم دو بار توسط ساواک گرگان بازداشت شدم.یک بار در مهر و بار دیگر در آذر 1355دستگیر شدم.در هر دو بار به مدت 24 ساعت در بازداشت بودم . سهم من از آن

بازداشت سیلی محکم و سوال و جواب هایی بود که مطرح می شد.


کار در اداره منابع طبیعی

بعد از اتمام تحصیلات در سال 1356در شهرستان رفسنجان به عنوان کارشناس خاک شناسی مشغول شدم.بعد از 15 ماه به مازندران منتقل شده ودر دهستان سلیا کتی نور به عنوان سر جنگل بان کار می کردم . در سال 1360 سر جنگلبان شیرگاه بودم ودر سال 62در اداره کل منابع طبیعی کارشناس مرتع بودم.

 

نفرات ایستاده از سمت راست ناشناس، آقای ابراهیم رستمی ، مهندس علی رستمی ،

نفرات نشسته از سمت راست ناشناس ، آقای مسروری پدر خانم آقای رستمی.


ازدواج و عروسی

من در سال1359  باخانم سهیلا مسروری که در قائمشهر زندگی می کردند ازدواج کردم.همسرم شاگرد ممتاز رشته طبیعی در دبیرستان فرح قائمشهر بود.معمولا عروسی در آن زمان در طول یک هفته برگزار می شد.عروسی در قائمشهر بر گزار شد.ماشین عروس، پیکان سفید رنگ یخچالی بود که رانندگی آن را آقای ناطق تقوی بر عهده داشت.ثمره ازدواج ما سه فرزند عزیز دختر به نام های آزاده که به هنر نقاشی علاقمند و دارای اثرات زیبایی است و رشته فوق لیسانس معماری را خوانده است.دختر دوم من بنام آذین که لیسانس مدیریت بازرگانی را به اتمام رسانده است.دختر سوم من آرزو که فارغ التحصیل مهندسی علوم کامپیوتر از دانشگاه مازندران است.


 

ادامه ی تحصیلات

در سل 64 درامتحان کارشناسی ناپیوسته جنگلداری به عنوان نفر دوم در تهران قبول شدم و مهندسی جنگلداری و اقتصاد جنگل را به اتمام رساندم.در سال 70کارشناسی ارشد جنگلداری رادر دانشکده منابع طبیعی کرج تمام کردم.

در سال69 در امتحان دوره دکتری دانشگاه تربیت مدرس نفر دوم شدم و در امتحان اعزام به خارج سال 70 نام من در روزنامه به عنوان قبولی اعلام شد ،اما در هر دو مورد اجازه ادامه تحصیل نیافتم.درمجموع می توانم بگویم که من چهارمین دیپلمه ی اتویی وچهارمین دانشجوی اتوبودم قبل ازمن آقای احمدهاشم زاده (حقوق دانشگاه تهران) ، آقای تیمور عطایی (دانشگاه افسری) و آقای علی (عمران) اسدی (لیسانس روان شناسی)را خوانده بودند.

وبعدازمن آقای هوشنگ اسدی (لیسانس فیزیک) و آقای علیرضااسدی (مهندسی وکارشناسی ارشد جنگل ومرتع ) راخواندند.


ادامه ی کار

تحصیلات تکمیلی  در ضمن کارصورت گرفت و در ادامه به عنوان کارشناس صنایع چوب و کاغذ و در سالهای بعد کار شناس نشانه گذار چوب و در طرح خروج دام  از جنگل مشغول بودم.در سال1383 از کار باز نشسته شده و هم اکنون با زن نشسته ی پروبال شکسته ی بر زمین نشسته هستم.


مادرم چه مادری بود!

مادرم مثل مرجع برای زنان اتویی و پاسخگوی سوالات احکام آنان بود.  سرمنشا اطلاعات مادرم مر حوم (میرزا عبدالحسین تقوی)بود. او زن باهوشی بود .مادرم قرآن را حفظ بود وقرآن را به خانم ها آموزش می داد.من مطمئن هستم که نماز و روزه قضا نداشت و نماز شب می خواند.

بسیار مذهبی بود اما دگم نبود.او زن نمونه ای بود.پدر و مادرم در تربیت من نقش داشتند.وقتی فرزندانش از دنیا می رفتند یا وقتی که برادرم صمصام شهید شد می گفت : خدایا من اینها را از بچگی صحیح و سالم بزرگ نمودم قضاو قدر چنین خواسته است.


خاطره ای از مادرم

پدرم در اوایل شروع کار دولتی به مادرم گفت :که اگر دو تا جوجه برای مسؤلم ببرم ارتقا مسؤلیت پیدا می کنم.مادرم گفت :ما به همین وضعیت راضی هستیم و پول زیاد نمی خواهیم در نهایت راضی نشد برای    

گرفتن مسؤلیت جوجه ها را پیشکش نماید.


پدرم چه پدری بود !

افراد زیادی از با سوادهای اتویی پیش پدرم درس خواندند.گاهی پدرم کاغذ و قلم برخی از افراد را تامین می کرد.حسینیه اتو محل تدریس پدرم بود.پدرم در محل زنبور عسل ،آسیاب و گاو زیادی داشت و چند نفر گاوها را نگه داری می کردند.او در ابتدا در قسمت آمار و اندازه گیری جنگل کار می کرد اما با در خواست مردم به آموزش و درس دادن در لاجیم مشغول شد.او در کار آموزش خیلی جدی بود.ایشان درس و بحث را از مرحوم پدر بزرگم (میرزا عبدالحسین) فرا گرفته بود.پدرم در سال1356  از راه آهن باز نشسته شد و در اول فروردین سال  1365در بیمارستان بوعلی ساری جان به جان آفرین تسلیم نمود.

نفرات ایستاده از سمت راست آقای حاج نادعلی رستمی ، مهندس علی رستمی، حاج خاور تقوی ، آقای علیرضا رستمی برادر زاده آقای رستمی.


صمصام ، برادرم

برادرم صمصام متولد سال1320 بود.ایشان دردوران کودکی ونوجوانی در کار کشاورزی و شالی کوبی (اودنگ) به پدرکمک می کرد و برادرهای

دیگرم مرحوم (ضرغام و سلیمان)در کار آسیاب به پدرم کمک می نمودند.برادرم صمصام در مکتب خانه اتو نزد پدرم  آموزش دید و سوره های زیادی از قرآن را حفظ بود و نماز قضایی نداشت.معمولا دو روز در هفته را روزه می گرفت.در ادامه زندگی وارد نظام و ارتش شد. از نظر تحصیلات تا کلاس ششم را بصورت متفرقه خواند . تحصیلات را در مازندران ادامه داد تا اینکه مدرک دیپلم خود را در خرم آباد لرستان گرفت(1356).زمانی که در مازندران بود من در درس به برادرم کمک می کردم.

برادرم می گفت من از زندگی دنیوی چیزی نمی خواهم و دلم میخواهد 24 ساعت شبانه روز صد ساعت شود و من 99 ساعت را برای جمهوری اسلامی کار کنم. با شروع جنگ و قبل از رفتن به جبهه به دخترش می گفت: من تو را دوست دارم ولی فاطمه زهرا را بیشتر دوست دارم. او از یاران دکتر چمران بود و در نهایت در پاسگاه شرهانی عراق در 10 کیلومتری عمق عراق بر اثر ترکش به شهادت رسید.


این عکس در تاریخ 9 / 5 / 1346 گرفته شده است.


برادرم در سال 1347 با خانم حدیقه شهابی ازدواج نمودند که حاصل این امر سه فرزند به نام های وثیقه خانم ( لیسانس علوم اجتماعی و دبیر ) ، حمید آقا ( مهندس کشاورزی ) و فاطمه خانم ( لیسانس زیست شناسی ) می باشند.



آقای احمد هاشم زاده و خاطره ای از او

آقای احمد هاشم زاده دیپلم خود را در قائم شهر اخذ کرد . در ابتدا به استخدام آموزش و پرورش در آمد اما در ادامه لیسانس حقوق خود را از دانشگاه تهران ( 1350 ) اخذ نمود. وقتی ایشان در رشته حقوق قبول شدند مرحوم پدرشان ( حاج محمدعلی هاشم زاده ) به ایشان گفتند پسرم احمد، میدانی چی قبول شدی؟ پسرشان گفتند رشته حقوق. پدرش گفت می دانی که می خواهی چه کاره ای شوی؟ پسرش گفت می خواهم قاضی شوم. پدرش گفت قضاوت کار مشکلی است. پسر به پدر گفت: تا جایی که در توانم است سعی مینم درست قضاوت کنم، اگر نتوانم دست از قضاوت می کشم.

آقای احمد هاشم زاده


او در سال 1362 به آموزش و پرورش رفت . بعد از بازنشستگی در دانشگاه آزاد ساری در بخش آموزش و حقوقی فعالیت نمود. و اداره اوقاف ساری و تعدادی از شهر های دیگر به عنوان کارشناس حقوقی و وکیل پایه یک دادگستری مشغول بود.


عکس هایی دیگر از آقای علی رستمی


از سمت راست آقای علی طالبی ، آقای علیرضا رستمی ، آقای علی رستمی در کنار منزل مسکونی


از سمت راست مرحوم آقای محمد رستمی ، شهید شوبیر تقوی ، مهندس رستمی.

آقای علی رستمی در هنگام دانشجویی در گرگان



از راست ایستاده آقای علی طالبی ،آقای عبدالعلی شکری،  آقای عمران اسدی
نشسته آقای علیمراد رستمی.



 در پایان از آقای مهندس رستمی بسیار متشکرم که صمیمانه و با حوصله فراوان مرا تحمل نمودند و اطلاعات خود را در اختیارم گذاشتند.

در ضمن مطالب بالا بر اساس گفته های مصاحبه شونده است.

 

عدالت

عربی شکایت از حضرت علی نزد عمر ( خلیفه ی روم ) برد . عمر ،

علی و عرب را برای محاکمه حاضر نمود. بعد از پایان محاکمه عمر از

حضرت علی پرسید چگونه قضاوت نمودم؟

حضرت فرمود: برخلاف عدالت.

عمر متعجب شد و علت را پرسید. حضرت فرمود: در ضمن محاکمه

عرب را به اسم خطاب می کردی و مرا به کنیه ام ( ابوالحسن ) می

خواندی و این برخلاف مساوات و عدالت است...

آشنایی با زندگی زنده یاد علی عطایی

مقدمه:در ادامه ی گفتگو با نیکان اتو ، با فرض در قید حیات بودن آقای علی عطایی به سراغ ایشان  می رفتیم اما با هزاران آه و تاسف از وجود ایشان محروم هستیم. لذا برای آشنایی با مراحل زندگی و پاسداشت خاطره آن عزیز، از فرزند گرامی ایشان جناب آقای احسان عطایی کمک خواستیم و ایشان به کمک برادران عطایی و خانواده محترم این سطور را به همراه عکس های مربوطه آماده نموده است که به نظر و رویت شما می رسد.تمامی فرزندان آقای حاج کربلایی ابوالقاسم عطایی مایه ی مباهات در میان اتویی ها بوده و هستند و همه ی این فرزندان ثمره ی پدر و مادری هستند که زندگی آن ها مملو از پاکی و صداقت و ایمان و تلاش و رنج بود. در نهایت از همسر محترمه مرحوم علی عطایی و همه ی فرزندانش بی نهایت متشکرم.

 


 

1332- ولادت

1337- فراگیری قرآن را در اتو و پیرنعیم توسط آقای باکویی در مکتب‌خانه آغاز نمودند.

1338- پس از شرکت در امتحان تعیین سطح، با پایه دوم وارد دبستان اتو شدند.

با توجه به کمبود معلم و چند پایه‌ بودن کلاس‌ها در آن زمان، ایشان به عنوان دانش‌آموز مستعد و ممتاز که به عنوان مبصر هم ایفای نقش می‌کردند، در انجام تکالیف و رفع اشکال دروس در پایه‌های پایین‌تر جای معلمان هم انجام وظیفه می‌نمودند.تا سال 1344 کلاس ششم را با معدل ممتاز به پایان بردند.

 

 

  1345- وارد مدرسه معدن زیراب شدند و در کلاس هفتم ثبت نام نمودند. از سال 1347 که ایشان در کلاس نهم بودند، برادر کوچکترشان آقای شعبان عطائی در کلاس هفتم آن مدرسه ثبت نام کردند و از آن زمان تا پایان دوره تحصیلات متوسطه، در کنار هم به تحصیل اشتغال داشتند


 

1348- با توجه به اینکه در شهر زیراب مدرسه متوسطه وجود نداشت، ایشان جهت ثبت نام در کلاس ده به اتفاق برادرشان به قائمشهر مهاجرت کردند. سه سال دوره متوسطه را در دبیرستان سپهر با موفقیت به اتمام رساندند و مدرک دیپلم طبیعی را در سال 1351 اخذ نمودند. در همان سال در امتحانات ورودی دانشگاه شرکت نمودند؛ ولی به دلیل مشکلات مالی، ترجیح دادند که ابتدا دوره خدمت سربازی را طی کنند و تحصیلات آکادمیک را به زمان دیگری موکول نمایند.



1351- وارد نظام وظیفه ارتش ایران شدند و در سال 1353 خدمت نظام وظیفه را به پایان بردند.


  1353- در دخانیات استخدام شدند و دوره آموزشی ترویج کشت را در انستیتو تیرتاش بهشهر طی نمودند.



1356- در دوره کارشناسی رشته اقتصاد دانشگاه علامه طباطبایی تهران پذیرفته شده و تحصیلات دانشگاهی خود را آغاز کردند.


به ترتیب ایستاده از راست(آقا شعبان و علی آقا عطایی)

1358- در این سال ایشان ازدواج کردند که حاصل آن، دو پسر

 به نام‌های احسان و ایمان، و یک دختر به نام افروغ بوده است.

1382- پس از سی سال خدمت در ادارات دخانیات استان مازندران و قبول مسئولیت‌های متعدد از جمله معاونت اداره دخانیات ساری و رئیس اداره دخانیات سورک، بازنشسته شدند.

1388- این سال غم‌انگیز، آغازی بود بر یک دوره پر درد و محنت در زندگی ایشان؛ چرا که ایشان به بیماری کانسر مثانه دچار گشتند و طبق نظر پزشکان، رنج عمل جراحی، شیمی‌درمانی و پرتو درمانی را با امید به بهبود طی کردند. بیماری ایشان بار دیگر در سال 1389 عود نمود و مراحل درمان ادامه یافت.

 

 

علی آقا عطایی در بستر بیماری


1390- ایشان به همراه همسر فداکارشان به فیض زیارت خانه خدا نائل آمدند.

1391- بیماری ایشان در ابتدای این سال مجددا عود نمود و نهایتا روح بزرگ، عارف، وارسته و عاشقان عصر روز یازدهم شهریور ماه از بند جسمانیت خلاصی یافت و به سوی معبودِ معشوق پرواز کرد.

ایمان و اعتقاد به خداوند و ائمه اطهار، صفا و صمیمیت در ارتباط با دیگران، تلاش و جدیت در کارها و پیگیری اهداف والا، محبت و مهربانی به خانواده و بستگان، اخلاص در اعمال، روشنفکری و بینش عمیق نسبت به مسائل از ویژگی‌های بارز ایشان به شمار می‌آمد. روحش شاد.


  

تعدادی دیگر از تصاویر ایشان:


براذران بزرگوار عطاییها به تزتیب نشسته از سمت راست آقایان(مصطفی،تیمور،شعبان،محمد،علی،مرتضی)

لیلی زیر درخت انار


لیلی زیر درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد، گل داد ، سرخ سرخ

گل ها انار شد ، داغ داغ ، هر اناری هزار تا دانه داشت

دانه ها عاشق بودند ، دانه ها توی انار جا نمی شدند...

انار کوچک بود ، دانه ها ترکیدند ، انار ترک برداشت

خون انار روی دست لیلی چکید

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید

خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود

کافی ست انار دلت ترک بخورد...

گفتگویی با آقای محمدرضا فتاحی

مقدمه

نشستن در پای صحبت برخی از نیکان این روستا و مرور حوادث و اتفاقات این دیار یکی از اهداف ایجاد وبلاگ نیکان است. در همین راستا موضوعات مختلفی را با نیکان اتو به گفتگو خواهم نشست.

امید است تا در پرتو این گفتگو نسبت به تاریخچه پیدایش برخی از موضوعات و اتفاقات آگاهی پیدا نماییم . و با برخی از این نیکان آشنا گردیم. 

مسئولیت نکات مطرح شده در گفتگوها با خود این بزرگان می باشد. بسیار خوشحال خواهم شد اگر با نظر یا انتقاد یا با توضیحات دیگری کارم را تکمیل نمایید و یا اگر عکسی از گذشته دارید در اختیارم بگذارید.




روایت های آقای محمد رضا فتاحی  از زندگی خود:


من محمدرضا فتاحی فرزند حاج حسین فتاحی هستم.

1327 - تولد

1333 - شروع درس مکتب خانه در اتو با مدیریت آقای باکویی

1339 - اخذ مدرک کلاس شیشم در پیرنعیم

1342 - اخذ مدرک سیکل از مدرسه معدن زیراب

1346 - رفتن به تهران و استخدام در نظام به عنوان پزشکیار در ژاندارمری

1348 - انتقال به سیستان بلوچستان به عنوان متصدی در بهداری " منطقه سرباز " در اطراف ایرانشهر

1350 - ازدواج

1352 - انتقال از سیستان و بلوچستان به ساری و خدمت در بهداری ژاندارمری ساری

1355 - 1352 - ادامه تحصیل شبانه در مدرسه شریف العلما و اخذ مدرک دیپلم در رشته طبیعی

1358 - ورود به دانشکده افسری در تهران و رسیدن به درجه ستوان سومی

1359 - با شروع جنگ رفتن به اهواز و ماهشهر و اروند به عنوان افسر خدمات بهداری

1359 - انتقال به لشکر 77 خراسان و خدمت در بهداری لشکر عملیاتی 77 خراسان

1360 - خدمت در منطقه هفت تپه و محور اهواز ، آبادان

1364 - 1361 - خدمت در ساری یه عنوان افسر خدمات بهداری

1368 - 1364 - انتقال به گردان مرزی ساوان در سیستان و بلوچستان به عنوان مسئول بهداری گردان مرزی سراوان

1368 -  خدمت به عنوان رئیس بهداری استان مازندران و اخذ درجه سرگردی

1370 - معاون بهداری انتظامی استان مازندران و بازنشسته شدن در این سال

1376 - خدمت قراردادی به عنوان معاون اداری مالی بهداری استان

1392 - 1388 - مدیر کلینیک خصوصی ترک اعتیاد ناج یدر ساری



تحصیلات ابتدایی

من در مکتب خانه اتو پیش آقای باکویی می رفتم.بعد به مدرسه ای در پیرنعیم رفتم و مدرک ششم ابتدایی را در پیرنعیم گرفتم. دانش آموزان هم دوره ی من شامل آقایان کیومرث اسدی و تیمور عطایی و کمال عبادی و دکتر موسوی لاجیم بودند. اسداله خان در پیرنعیم مدرسه درست کرده بود . آقای تیمور عطایی درس خوان بود و بعدها افراد دیگری مانند آقایان حسن شهابی و چنگیز طالبی پیرنعیمی و زمان طالبی و نجات طالبی بودند.



تحصیل در زیراب

با اخذ مدرک کلاس شیشم برای ادامه تحصیل به زیراب آمدم و در منزل عموی خود در کنیج کلا ساکن شدم. وقتی در تعطیلات به اتو می آمدم در بازگشت من و آقایان تیمور عطایی و کیومرث اسدی با پای پیاده و صبح زود به زیراب می آمدیم . در طول مسیر خیلی می ترسیدیم و هر سه نفرمان در کنار هم و چوب بدست بودیم تا به زیراب می رسیدیم. در نهایت مدرک کلاس نهم در معدن زیراب اخذ کردم.


ورود به نظام و پزشکیاری

در لاجیم دکتری به نام عالیشاه بود . بعضی اتویی ها در هنگام مریضی به لاجیم می رفتند. دکتر عالیشاه برای من جذاب بود. ما شنیدیم که در تهران پزشکیار استخدام می کنند . من و آقای حسن شهابی به تهران رفتیم و در مرکز فرهنگی ژاندارمری ثبت نام کردیم. این دوره امتحان ورودی نداشت اما امتحان جسمانی داشت . من با طی دوره کارورزی در سال 1346 جذب پزشکیاری ژاندارمری شدم.


حضور در سیستان بلوچستان

در سال 1348 به منطقه ای به نام "سرباز" در اطراف ایرانشهر استان سیستان و بلوچستتان منتقل شدم و متصدی بهداری در آنجا شدم. در سال 1350 ازدواج نمودم که ثمره آن سه فرزند بنام ( فاطمه (فوق لیسانس مدیریت) ، عباس ( مهندس عمران) ، الهام ( کارشناس زبان انگلیسی) ) می باشند. و چهر سال در آنجا بودم ( 1352 - 1348 ) تا اینکه در سال 1353 به ساری منتقل شدم.


ادامه تحصیلات

در ساری مدرک دیپلم را در رشته طبیعی به طور شبانه گرفتم و در سال 1358 وارد دانشکده افسری در تهران شدم و دوره آموزشی زرا طی کردمو ستوان شدم که جنگ شروع شد


شرکت در جنگ تحمیلی

با شروع جنگ من در سال 1359 به عنوان افسر خدمات بهداری در اهواز و ماهشهر بودم و در بهداری عملیات منطقه اروند بودم. تا اینکه در لشکر 77 خراسان وارد شدم و در بهداری عملیات ی لشکر 77 خدمت مشغول شدم. در سال 1360 در بهداری عملیات ثامن الائمه شرکت داشتم و از آنجا به هفت تپه و محور اهواز و آبادان رفتم. با فوت باجناق من آقای اصغری در سال 1364 - 1361 به ساری آمده و به عنوان افسر خدمات بهداری مشغول شدم و به مدت دو سال در منطقه سراوان سیستان و بلوچستان مسئول گردان مرزی سراوان بودم.



ادامه خدمت و بازنشستگی

در سال 1368 در قسمت خدمات بهداری خدمت نمودم تا اینکه درجه سرگردی را گرفتم و به عنوان معاون بهداری استان و بعد به عنوان رئیس بهداری انتظامی استان خدمت نمودم. و در سال 1376 بطور قراردادی به عنوان معاون اداری مالی بهداری استان مشغول شدم و از سال 1388 تا کنون در کلینیک خصوصی ترک اعتیاد ناجی به عنوان مدیر کلینیک مشغول هستم.


کار و تلاش در ایام بیکاری

در ایام فراغت در جمع آوری هیزم به پدرم کمک میکردم. چون دیوار خانه ی ما با چپر محصور شده بود و بعدها به شکل دیوار گلی درآوردیم. مدتی هم در حمل چوب از جنگل به عنوان چاربیدار کار میکردم که پیمانکار آن آقای علی بابا دادویه بود.


به عنوان معلم در اتو

وقتی من مدرک سیکل را گرفتم در اتو مدرسه دایر شده بود. یک الی دو سال در پایه اول، دوم و سوم که در یک کلاس بودند تدریس نمودم. چون من در استخدام آموزش و پرورش نبودم حقوق من از طرف مردم و توسط آقای حاج میرزا بابا شهابی با ماهی ( 120 تومان ) پرداخت می شد . چون روز چهارشنبه به بعد معلم های غیربومی به شهر خود می رفتند لذا مدرسه در اختیار من بود.


مالاریا در اتو

در سال 1344 در مازندران مالاریا شیوع یافت. لذا در روستاها از جمله در روستای اتو با سم ( d.d.T ) سم پاشی نمودند که تمام زنبورهای اتو از بین رفتند اما زمینه های این بیماری از بین رفت.


یادی از پدر و مادر

ما بچه ها از پدر حساب می بردیم و پدرم مرد فعالی بود. بچه ها به دلیل محرومیت خوب تربیت شدند. به همین دلیل در کارهای سخت مثلا کوهنوردی مقاوم بودم و سختی زیادی دیدم.


تفکر سیاسی من

من در قبل از انقلاب با آنکه در نظام بودم مخالف سرسخت شاه بودم . چون هویدا میگفت که هر ایرانی باید یک پیکان داشته باشد اما در سیستان و بلوچستان مردم در اثر فقر ، روغن نباتی را لای نان می گذاشتند و می خوردند. علاوه بر آن برخورد با دانشجویان ناراضی در من تاثیر گذار بود و من هم مخالف سیاستهای شاه بودم.


در پایان از آقای فتاحی بسیار متشکرم که صمیمانه و با حوصله فراوان مرا تحمل نمودند و اطلاعات خود را در اختیارم گذاشتند.

در ضمن مطالب بالا بر اساس گفته های مصاحبه شونده است.




هم نشيني با سهراب سپهري

من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن...

من نديدم بيدي، سايه اش را بفروشد به کلاغ...

رايگان مي بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ...

ادامه نوشته